تبليغاتX
مثـــــ باران ـــــل،ناجـــ باش ـــی...
نم نم علاج من نیست،مــــــحکم ببار باران!
 دلم میخواهد آسمان را بشکافم٬پرده ها را کنار بزنم...

بگذارم کمی خورشید به سرم بتابد...بی آسمان٬بی پرده!

کمی افتاب بگیرم نه برای اینکه "ویتامین دی" دارد!برای اینکه احساس سرما میکنم!

این یک بچه گانه است یک قرار بچه گانه ست!

نه اینکه قرار بچه گانه باشد ٬نه!قراری ست که از بچه گی بوده بین من و خورشید!

گرم که شدم....سیر که شدم!استخوان هایم که داغ شد!

بگویم چقدر دل تنگش بودم

          چقدر تنهایی کشیدم!

                             چقدر در این دنیا ترسیدم

...بگویم خیلی یخ زدم!

قرارهایم را مرور کنم...."فلان جا اینطوری شد"

 برایش هزار دلیل

 بی منطق

 بیاورم و او بی چون و چرا برایم "لبخندبخشش" بزند!

 

اصلا که بود که  گفت خورشید٬ "خانم" است؟!

 

آخر هم برایش بغض بترکانم که:

بزرگ شدن درد دارد...درد دارم!

استخوان هایم...

قلبم...سرم

پاهایم...

درد میکند!

فکرم درد میکند!

                           

 

+حال کسی و دارم که فقط نشسته کنار جوی و گذر عمر میبینه٬آروم ِ آروم!

+ در اسرع وقت به کامنت های پر از لطفتون جواب میدم!

+ادامه مطلب اضافه شد!


برچسب‌ها: زاد روز, پلنگ تو سر من, فکر درد
ادامه مطلب
+ [ تاریخ ] پنجشنبه ششم بهمن 1390 [ ساعت ] 18:15[ نویسنده] یکی همین حوالی |

 

گفتی:

"اگر بپذیریم خدا بد نمی دهد! باید گفت هوای ابری بندگی هم بد نیست!
نشان دارد از باران ...

بارانت بگیرد ... باراااااااااااااااااااااااااااااااااااان ..."

منم تلو تلو خوردم و گفتم:باران!

گفت:بارانت بگیرد!

گفت:باران!

باران...با  ران...ب اران...بار  ان... بارا   ن...

تکرار کردم...عین ذکر...عین مُسَکِن هر لحظه خوردمش آروم بگیرم!

شب باید تنها میشدم...!باید بارون میومد!باید داد میکشیدم!

پیچوندم...همه رو پیچوندم!

اعصابم خراب!خرابه خراب!

دلم اونجا بود...اینکه وای پارسال این روزا شوق سفر داشتم...امسال هم سفرهای پارسالم رفتن ومن نرفتم!اینکه وای جا موندم...

لرزید...صدای لرزش بود! ویبره گوشی بود!شیرجه زدم رو گوشی و پیاممو باز کردم!

یه شماره ناشناس!

نوشته بود:

در جوار امام رئوف٬به یادتون هستم!

 

"دل" یه بندی داره

 که یه موقع هایی میلرزه

 و یه موقع هایی پاره میشه!

یه موقع هایی انقد بد پاره میشه که احساس میکنی از بلندی پرت شدی

٬یهو جونت بی حس میشه!

دلت میخواد...

به روی خودم نیاوردم که بند دلم پاره شد٬به روی خودم نیاوردم چشمام پر اشک شد!

نوشتم:سلام شما؟! ــ بااینکه حدس زدم کیه٬اما باید مطمئن میشدم  ــ

 وبعد مثل همیشه پریدم تو مامن همیشگیم که وقتی گریه ام میگیره میرم اونجا! ــ ح م و م ــ

 

بی خیال بقیه ی داستان!

 

اون شب بارون اومد!یه بارون شدید!احساس اینکه از مادر متولد شدم!پاک شدم!سبک شدم!

بالشت که خوبه٬تموم پتوم هم خیس بود!

 

این پست یه تشکر از اون دونفریه که باعث شدن از خودم بزنم بیرون!

از خودم زدم بیرون!

 

+ممنون که همیشه ی همیشه باحرفات باعث میشی از خودم بزنم بیرون!باعث میشی به خودم بیام!یه دنیا!دنیا دنیا ممنون(رو نوشت به نفر اول)

+ممنون ممنون که همیشه به موقع حرف میزنی٬همیشه با حال روزانه ام حرف میزنی!فقط از خدا میخوام دلت آروم بگیره!(رو نوشت به نفر دوم)

 

+دو آپ نزدیک هم و بعد شاید دوباره سکوت!

سلام...

راستی: من قبل این پست ۹بار سعی کردم به روز کنم با موضوعات مختلف اما همیشه یا برق رفت!یا دستم خورد بلاگفا بسته شد!یا کلا دیگه نمیتونستم کانکت بشم یا کامپیوترم هنگ میکرد!


برچسب‌ها: خوف و رجا, حالم دگرگون شد, تسلیت
+ [ تاریخ ] دوشنبه سوم بهمن 1390 [ ساعت ] 19:57[ نویسنده] یکی همین حوالی |